بازگشت يکه سوار
بازگشت يکه سوار
بازگشت يکه سوار
«لبه تاريکي»
و کارنامه بازيگري و کارگداني مل گيبسن
کارگردان: مارتين کمپبل. فيلم نامه: ويليام موناهون، اندرو بوول، براساس کتابي از تروي کندي مارتين. فيلم بردار: فيليپ ميهو. تدوين: استوارت بايرد. موسيقي: هاوارد شور. طراح صحنه: توماس اي. سندرس. بازيگران: مل گيبسن (تامس کريون)، ري وينستن (جد برگ)، دني هيوستن ( جک بنت)، بوجانا نوواکووچ ( اما کروان)، شاون رابرتز (ديويد برنهام)، ديويد آرون باکر (ميلوري)، کاترينا اسکورزون (مليسا)، جي او. سندرس (بيل)، وين دووال (رييس پليس). محصول (2010) آمريکا و انگليس، (117) دقيقه.
*مل گيبسن را اغلب مخاطبان سينما مي شناسند. حتي تماشاگر متفنن هم لااقل فيلم هاي اکشن سلاح مرگ بار را با بازي او ديده است. گيبسن ستاره اي ست که خودش را طي سال ها فعاليت به خوبي ثابت کرده است؛ هم به عنوان چهره برجسته محصولات جريان اصلي هاليوود و هم در جايگاه يک فيلم ساز گزيده کار. از يک سو فيلم هاي عامه پسند و اکشن او را ديده ايم و از سوي ديگر با حضور مقتدرانه اش در کسوت کارگردان روبه رو شده ايم. او در زمان شهرت، به خاطر علاقه اش به فيلم سازي مدتي از بازيگري فاصله گرفت و هيچ پيشنهادي را نپذيرفت. در اين فاصله هفت ساله او سه اپيزود از سريال کمدي Complete Savages و دو فيلم بلند مطرح ساخت اما سال (2010) براي گيبسن، پس از تمام آن جنجال هاي خبري پيرامون فيلم ها و نظرها و اعتقاداتش، فرصت بازگشتي دوباره به دنياي بازيگري فراهم شد. او کار خود را با باسازي يک سريال محبوب انگليسي، يعني لبه تاريکي شروع کرده و دو فيلم جديد ديگر در برنامه هاي آينده اش است. مارتين کمپبل نيوزلندي که پس از کازينو رويال در لبه تاريکي دوباره به سراغ مايه هاي تريلر رفته،گرچه فيلم ديدني و سرپايي نساخته اما مل (54) ساله را به ياد کارهاي جواني اش به قالب مرد عاصي و زخم خورده و اسلحه به دستي بُرده که در برابر سيستم مي ايستد و حقش را مي گيرد. او تصويري از گيبسن ساخته که هم درارتباط با کليشه هاي ژانر است و هم به طور فردي جذابيت هاي شخصيتي دارد. اين فيلم بهانه اي شد براي تهيه پرونده اي درباره پرسوناي مل گيبسن و البته پس از تمام اين سال ها مروري بر چهار فيلمي که کارگرداني کرده (او سه قسمت از يک سريال را هم ساخته است ). پرونده شامل مصاحبه اي ست که پس از نمايش لبه تاريکي با مل گيبسن انجام شده، به اضافه نقد هايي بر فيلم. همچنين در مورد چهار فيلمي که ساخته مطالبي تدارک ديده ايم.
*لبه تاريکي شروع نفس گيري دارد. ظرف ده دقيقه شخصيت هاي اصلي معرفي و در همين مدت يکي از آن ها کشته مي شود. پيش از اين که اصلاً مقدمه اي در کار باشد ما را به سوي بحران قصه (دليل قاتل و پيدا کردن قاتل) هُل مي دهد. ده دقيقه نخست چنان بُهتي به همراهش مي آورد که تعجب انگيز نيست پنجه اش تا انتها گريبان ما و شخصيت اصلي فيلم را رها نکند. اصلاً به دليل همين مرگ ناگهاني است که شبح و صداي دختر مُرده تا انتها در زندگي پدر باقي مي ماند. اما بين آن شروع کوبنده و ريتم پر نوسان و پر دست انداز فيلم که گاهي شدت مي گيرد و گاه متوقف مي شود تناسبي وجود ندارد. پس از آن بخش ابتدايي، فيلم خودش را وقف تماشاي قهرماني مي کند که خارج از چارچوب ريتم آثار جنايي بي هدف راه مي رود و حرف مي زند. اين مکالمه ها به قدري زياد مي شوند که وقتي به يک صحنه اکشن و پر تحرک بر مي خوريم شگفت زده مي شويم. در حالي که اصول تريلرهاي جنايي ايجاب مي کند در تمام مدت تماشاي فيلم، يا دست کم طي نود درصدش، در حالت شگفت زدگي باشيم. نويسندگان قصد داشته اند با تخطي از قوانين ثابت درام و تريلر از چهره کارهاي آشنا و کهنه شده پليسي / معمايي فاصله بگيرند، اما در کنترل کردن گام هايي که روي لبه پرتگاه بر مي داشتند غفلت کردند. اولين تغيير واضح لبه تاريکي تن زدن از نمايش يک خط داستاني روشن است. حتي هيچ تلاشي در خلق کردن نمادين مسير قهرمان قصه و نمايش اين مسير نشده. به همين دليل هم وقتي فيلم با آن انتقام گيري عجولانه و زود رس و خون آلود تمام مي شود، وجود آن سکانس را در آن جا نمي پذيريم و درک سهولت رسيدن به چنين نتيجه گيري آساني براي مان دشوار مي شود. فيلم نامه درست از کار روي اوج هاي قصه سر باز زده. هيچ اوجي به معناي واقعي، در حد اوج ابتدايي فيلم، در اثر به چشم نمي خورد. مثلاً فرار از نورث مور هيجان انگيز و شجاعانه و بزرگ تصوير نشده. فاصله گذاري متني و داستاني فراموش شده و انگار جاي خيلي از صحنه ها آن جا که بايد باشد نيست. انگار هرچه زودتر از موعدش فرا مي رسد.
يکي ديگر ازنا به ساماني هايي که به فيلم نامه برمي گردد شخصيت پردازي هاست.اغلب آدم هاي اين فيلم آدمک هاي کليشه اي و عقيم هستند. حتي در همان چهارچوب آدم هاي کليشه اي هم خوب معرفي نشده اند. انگار در تقسيم بندي هيجان آن قدر وسواس به خرج داده شده که کل هيجان فيلم از بين رفته و از روح شخصيت هاي فيلم جدا شده است. فيلم چهره يک اثر اکشن و پر جنب وجوش را وعده مي دهد، ولي در گفت و گوهاي بي معناي طولاني دست و پا مي زند و وقت تلف مي کند. تريلرهاي جنايي، حتي بيش تر از آثار هنري و دقيق، نيازمند توجه به زمان بندي هستند. کم ترين اتلاف وقت مي تواند قصه را به راحتي از راه خودش خارج کند. البته چند صحنه اکشن هست که به دليل کارگرداني خوب،به چشم مي آيند اما باز براي حفظ تعادل قصه کافي نيستند. بعضي تصويرهاي ديدني (مثل سکانس سايه روشني که پس از تصادف مليسا در جاده و توي بيمارستان گرفته شده، يا کارگرداني سکانس هاي تعقيب و گريز) در اثر وجود دارند که دال بر توانايي هاي خفته فيلم ساز هستند که قرباني فيلم نامه مبتديانه اش شده اند. با اين حال، انتخاب داستان لبه تاريکي، در زمانه ما که بحران هاي کلان اتُمي سر و کله مي زند بسيار هوشمندانه به نظر مي رسد، و ساختن چنين اثر سياه و تراژيکي که درماندگي کامل فرد مقابل سيستم را يادآوري مي کند بر اهميت مضموني آن مي افزايد.
مل گيبسن در دوره خاصي از سينماي جنايي که محل گسست از آثار کلاسيک و هويت يابي اين ژانر در بستري مدرن بود در هاليوود حضور فعال داشت. بعضي از آن کارها مثل طلوع تکيلا با وجود حفظ ناگزير مشخصه هاي کلاسيک روح نا آرام و وحشي انتهاي دهه نود را به خوبي برون افکني مي کنند. دهه اي که همه مشخصه هاي زندگي در آن، به سمت جنون عظيم قرن بيستم مي روند. گرچه بيش تر اين فيلم ها فرزندان گيشه و سينماي تجاري هستند، اما گاه در همين مختصات هم، دست به عصيان هاي کوچک مي زنند و عليه شرايط حرکت مي کنند تا فقط فيلم هاي تفريحي صرف نباشند. حضور گيبسن و بازي هاي کنترل شده اش، يکي از عناصر موفق آن دوره بود، که هم چنان به حياتش ادامه مي دهد.
منبع:ماهنامه سينمايي فيلم شماره 415
و کارنامه بازيگري و کارگداني مل گيبسن
کارگردان: مارتين کمپبل. فيلم نامه: ويليام موناهون، اندرو بوول، براساس کتابي از تروي کندي مارتين. فيلم بردار: فيليپ ميهو. تدوين: استوارت بايرد. موسيقي: هاوارد شور. طراح صحنه: توماس اي. سندرس. بازيگران: مل گيبسن (تامس کريون)، ري وينستن (جد برگ)، دني هيوستن ( جک بنت)، بوجانا نوواکووچ ( اما کروان)، شاون رابرتز (ديويد برنهام)، ديويد آرون باکر (ميلوري)، کاترينا اسکورزون (مليسا)، جي او. سندرس (بيل)، وين دووال (رييس پليس). محصول (2010) آمريکا و انگليس، (117) دقيقه.
*مل گيبسن را اغلب مخاطبان سينما مي شناسند. حتي تماشاگر متفنن هم لااقل فيلم هاي اکشن سلاح مرگ بار را با بازي او ديده است. گيبسن ستاره اي ست که خودش را طي سال ها فعاليت به خوبي ثابت کرده است؛ هم به عنوان چهره برجسته محصولات جريان اصلي هاليوود و هم در جايگاه يک فيلم ساز گزيده کار. از يک سو فيلم هاي عامه پسند و اکشن او را ديده ايم و از سوي ديگر با حضور مقتدرانه اش در کسوت کارگردان روبه رو شده ايم. او در زمان شهرت، به خاطر علاقه اش به فيلم سازي مدتي از بازيگري فاصله گرفت و هيچ پيشنهادي را نپذيرفت. در اين فاصله هفت ساله او سه اپيزود از سريال کمدي Complete Savages و دو فيلم بلند مطرح ساخت اما سال (2010) براي گيبسن، پس از تمام آن جنجال هاي خبري پيرامون فيلم ها و نظرها و اعتقاداتش، فرصت بازگشتي دوباره به دنياي بازيگري فراهم شد. او کار خود را با باسازي يک سريال محبوب انگليسي، يعني لبه تاريکي شروع کرده و دو فيلم جديد ديگر در برنامه هاي آينده اش است. مارتين کمپبل نيوزلندي که پس از کازينو رويال در لبه تاريکي دوباره به سراغ مايه هاي تريلر رفته،گرچه فيلم ديدني و سرپايي نساخته اما مل (54) ساله را به ياد کارهاي جواني اش به قالب مرد عاصي و زخم خورده و اسلحه به دستي بُرده که در برابر سيستم مي ايستد و حقش را مي گيرد. او تصويري از گيبسن ساخته که هم درارتباط با کليشه هاي ژانر است و هم به طور فردي جذابيت هاي شخصيتي دارد. اين فيلم بهانه اي شد براي تهيه پرونده اي درباره پرسوناي مل گيبسن و البته پس از تمام اين سال ها مروري بر چهار فيلمي که کارگرداني کرده (او سه قسمت از يک سريال را هم ساخته است ). پرونده شامل مصاحبه اي ست که پس از نمايش لبه تاريکي با مل گيبسن انجام شده، به اضافه نقد هايي بر فيلم. همچنين در مورد چهار فيلمي که ساخته مطالبي تدارک ديده ايم.
*لبه تاريکي شروع نفس گيري دارد. ظرف ده دقيقه شخصيت هاي اصلي معرفي و در همين مدت يکي از آن ها کشته مي شود. پيش از اين که اصلاً مقدمه اي در کار باشد ما را به سوي بحران قصه (دليل قاتل و پيدا کردن قاتل) هُل مي دهد. ده دقيقه نخست چنان بُهتي به همراهش مي آورد که تعجب انگيز نيست پنجه اش تا انتها گريبان ما و شخصيت اصلي فيلم را رها نکند. اصلاً به دليل همين مرگ ناگهاني است که شبح و صداي دختر مُرده تا انتها در زندگي پدر باقي مي ماند. اما بين آن شروع کوبنده و ريتم پر نوسان و پر دست انداز فيلم که گاهي شدت مي گيرد و گاه متوقف مي شود تناسبي وجود ندارد. پس از آن بخش ابتدايي، فيلم خودش را وقف تماشاي قهرماني مي کند که خارج از چارچوب ريتم آثار جنايي بي هدف راه مي رود و حرف مي زند. اين مکالمه ها به قدري زياد مي شوند که وقتي به يک صحنه اکشن و پر تحرک بر مي خوريم شگفت زده مي شويم. در حالي که اصول تريلرهاي جنايي ايجاب مي کند در تمام مدت تماشاي فيلم، يا دست کم طي نود درصدش، در حالت شگفت زدگي باشيم. نويسندگان قصد داشته اند با تخطي از قوانين ثابت درام و تريلر از چهره کارهاي آشنا و کهنه شده پليسي / معمايي فاصله بگيرند، اما در کنترل کردن گام هايي که روي لبه پرتگاه بر مي داشتند غفلت کردند. اولين تغيير واضح لبه تاريکي تن زدن از نمايش يک خط داستاني روشن است. حتي هيچ تلاشي در خلق کردن نمادين مسير قهرمان قصه و نمايش اين مسير نشده. به همين دليل هم وقتي فيلم با آن انتقام گيري عجولانه و زود رس و خون آلود تمام مي شود، وجود آن سکانس را در آن جا نمي پذيريم و درک سهولت رسيدن به چنين نتيجه گيري آساني براي مان دشوار مي شود. فيلم نامه درست از کار روي اوج هاي قصه سر باز زده. هيچ اوجي به معناي واقعي، در حد اوج ابتدايي فيلم، در اثر به چشم نمي خورد. مثلاً فرار از نورث مور هيجان انگيز و شجاعانه و بزرگ تصوير نشده. فاصله گذاري متني و داستاني فراموش شده و انگار جاي خيلي از صحنه ها آن جا که بايد باشد نيست. انگار هرچه زودتر از موعدش فرا مي رسد.
يکي ديگر ازنا به ساماني هايي که به فيلم نامه برمي گردد شخصيت پردازي هاست.اغلب آدم هاي اين فيلم آدمک هاي کليشه اي و عقيم هستند. حتي در همان چهارچوب آدم هاي کليشه اي هم خوب معرفي نشده اند. انگار در تقسيم بندي هيجان آن قدر وسواس به خرج داده شده که کل هيجان فيلم از بين رفته و از روح شخصيت هاي فيلم جدا شده است. فيلم چهره يک اثر اکشن و پر جنب وجوش را وعده مي دهد، ولي در گفت و گوهاي بي معناي طولاني دست و پا مي زند و وقت تلف مي کند. تريلرهاي جنايي، حتي بيش تر از آثار هنري و دقيق، نيازمند توجه به زمان بندي هستند. کم ترين اتلاف وقت مي تواند قصه را به راحتي از راه خودش خارج کند. البته چند صحنه اکشن هست که به دليل کارگرداني خوب،به چشم مي آيند اما باز براي حفظ تعادل قصه کافي نيستند. بعضي تصويرهاي ديدني (مثل سکانس سايه روشني که پس از تصادف مليسا در جاده و توي بيمارستان گرفته شده، يا کارگرداني سکانس هاي تعقيب و گريز) در اثر وجود دارند که دال بر توانايي هاي خفته فيلم ساز هستند که قرباني فيلم نامه مبتديانه اش شده اند. با اين حال، انتخاب داستان لبه تاريکي، در زمانه ما که بحران هاي کلان اتُمي سر و کله مي زند بسيار هوشمندانه به نظر مي رسد، و ساختن چنين اثر سياه و تراژيکي که درماندگي کامل فرد مقابل سيستم را يادآوري مي کند بر اهميت مضموني آن مي افزايد.
مل گيبسن در دوره خاصي از سينماي جنايي که محل گسست از آثار کلاسيک و هويت يابي اين ژانر در بستري مدرن بود در هاليوود حضور فعال داشت. بعضي از آن کارها مثل طلوع تکيلا با وجود حفظ ناگزير مشخصه هاي کلاسيک روح نا آرام و وحشي انتهاي دهه نود را به خوبي برون افکني مي کنند. دهه اي که همه مشخصه هاي زندگي در آن، به سمت جنون عظيم قرن بيستم مي روند. گرچه بيش تر اين فيلم ها فرزندان گيشه و سينماي تجاري هستند، اما گاه در همين مختصات هم، دست به عصيان هاي کوچک مي زنند و عليه شرايط حرکت مي کنند تا فقط فيلم هاي تفريحي صرف نباشند. حضور گيبسن و بازي هاي کنترل شده اش، يکي از عناصر موفق آن دوره بود، که هم چنان به حياتش ادامه مي دهد.
منبع:ماهنامه سينمايي فيلم شماره 415
/ج
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}